امروز روز سختی بود
یعنی چند وقته که داره سخت می گذره
نمی دونم چی کار باید بکنم؟
کلی تلاش کردم متوجه نشی چم شده!
ولی بالاخره امروز . . .
بگذریم
همیشه سعی کردم تا به گذشته ها فکر نکنم و تمام انرژی خودم رو معطوف آینده کنم.
اما این روزها نمی تونم فکر روزهای گذشته رو از خاطراتم پاک کنم
این روزها درمونده شدم!
نمی دونم تا کی می تونم ابراز احساساتم رو با گفتن جمله دوست دارم ادامه بدم؟
نمی دونم تا کی می تونم خودمو از تحقق آرزوها و آرمانهات کنار بکشم؟
نمی دونم تا کی با بیکاری و سردرگمی من کنار خواهی آمد؟
تا کی باید آرزوهای کوچکت را بشنوم و توان مالی تحققش رو نداشته باشم؟
تا کی می خواهی صبورانه کنار من بیاستی و زخم زبان بشنوی؟
تاکی با نیستی من کنار خواهی آمد؟
تاکی منو شرمسار مهربانی هایت خواهی کرد؟
تا کی تحمل فداکاری هایت را خواهم داشت؟
تا کی خواهم توانست جلو تو سر بر آرورم؟
تا کی قامتم ایستاده خواهد ماند؟
تاکی باید سختی های مرا تو به دوش بکشی؟
باز هم یه جمله تکراری
دوستت دارم تنها بهانه زندگی ام
دوستت دارم
اما باور کن
باور کن که این تنها کاریه که می تونم برات انجام بدم
در حال حاضر فقط می تونم دوست داشته باشم
نمی دونم این دوست داشتن من چقدر به دردت می خوره
ولی مطمئن باش نه در زمان و نه در مکان
دوست داشتن تو را برای من پایانی نیست . . . . .