♥ نای نامهܓ✿ܓ✿

ღ نه اینکه دردی نیست . . . گلویی نمانده برای فریاد ღ

♥ نای نامهܓ✿ܓ✿

ღ نه اینکه دردی نیست . . . گلویی نمانده برای فریاد ღ

غروب

در غروب تنهای دلم با یاد تو نشسته ام
و به غروب زیبای خورشید می نگرم
تا چشمان تو را در افق بیکران دلم نظاره گر باشم
و در شب به ستارگان می نگرم تا برق چشمانت را به خاطر آرم
من به موجهای دریا مینگرم تا طنینی از صدای تو را در گوش خود بشنوم
و حرفهایت را همانند مرواریدی در صدف دلم نگه میدارم تا تداعی گر عشق اول و آخرم باشد
من به هیچ صیادی اجازه نمیدهم تا به صدف دلم دست نهد
تا که ببیند در آن چه مرواریدی بر جای مانده است
میدانی که دریای دلم فقط برای تو آرام است و فقط به تو اجازه می دهد
که در جزیره ء قلبم پای نهی ....!!
و اینک ای آرام من ،من هر روز و شب بر روی صخره های جزیره
قلبم به انتظار تو مینشینم تا تو از راه برسی
تا ستارگان، خورشید، آبها همه و همه برایمان سرود در کنار هم بودن را زمزمه می کنند.


نظرات 0 + ارسال نظر
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد